در سوک هممیهنان آذری
بازمیآیم به سویت با دو چشم تار و گریان

آی آذربایجانم، آتشت افتاده برجان
ای سپند سربلندم، سرزمین نور و ایمان
بیقرار و سوکوارم، در غمت بنشسته نالان
روی خاکت گرد ماتم، سینهات آماج توفان
کو به کو افتاده هر سو پیکری درهم شکسته
اشک گرمی آه سردی سینهای از غم پریشان
ای گذشته از سر و جان در رهش همواره آسان
تا جهان باشد به جا، من با تو دارم عهد و پیمان
دیگر برای آینه حالی نمانده است