![]() |
![]() |
|
|
آه ای شریعتی ! تیرماه 1380 دوست عزیزی به نام آقا مجتبی شعر زیر را که برگرفته از سروده ی « نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد ؟» زنده یاد دکتر شریعتی است ، برای چاپ در مجلّه رنگین کمان – که به سردبیری خودم چاپ می شد - به بنده سپرد و پس از چاپ ، زمزمه ی دوستان شد . به یاد معلّم شهید انقلاب که به قول سهیل هنوز پس از گذشت سه دهه ، دکتر و اندیشه ها و دغدغه هایش را نشناخته ایم ، به یاد روزهای غربت ( و روزهای سیاه تهمت ها و اجحاف ها ) . . . روزگاری که در دو رژیم تکفیر شد و روزهایی که رسانه ملّی صدا و تصویرش را سانسور کرد ؛ ولی نتوانست نام و یاد و اندیشه اش را سانسور کند ، و روزگاری که کسانی چون حمید روحانی زیارتی بر او تمتها بستند و کتابها در تخریب دکتر مظلوم و روشنگر نوشتند ، شعر مجتبای عزیز را با هم می خوانیم و به روان پاک و بلند مولایمان علی بزرگ و مرادش شریعتی شهید که عمری با نام علی سربداری ، ع- سبزواری ، ع- مزینانی و . . . نوشت و سرود و زندگی کرد سلام و درود می فرستیم .
آه ای شریعتی . . .
آه ای شریعتی ! آه ای شریعتی! روشنگر زمان سوزان بی امان آموزگار درد عمرت همه نبرد فانوس راه ما دیرینه آه ما آه ای سپیده دم ! در ما دمی بدم ای قلب پر تپش ای روح پر عطش ای کاش بود تو خاک وجود تو می گشت سوتکی در دست کودکی تنها نه دست آن دستان نسلمان تآهنگ سوتکان می دادشان تکان
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت توسط سیدمهران موسوی |
|
|
شعری از دوست خوبم حامد عباسیان :
با خاطرات کودکی ام قهر می کنم با دوست عروسکی ام قهر می کنم از شعرهای خط خطی ام دور می شوم با عاشق دروغکی ام قهر می کنم چون پشت شیشه ریزش باران قشنگ نیست با دوستان عینکی ام قهر می کنم من قطره قطره شعر ساده ی دریای آبی ام با روزهای اندکی ام قهر می کنم ای کاش فصل کودکی ام هم بهار بود با فصل سرد کودکی ام قهر می کنم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 15 خرداد1387ساعت توسط سیدمهران موسوی |
|
|
شعری از یک دوست تقدیم به دیگر دوستان عزیز :
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 10 خرداد1387ساعت توسط سیدمهران موسوی |
|
|
به آنان که به فردایی بهتر می اندیشند :
د لتنگ تر از همیشه ام من ای سنگ نزن که شیشه ام من امروز نیازی به تبر نیست فرسوده شده ست ریشه ام من * * * امشب که شبی سیاه و تار است آئینه ی سینه داغدار است سر می کوبد به سنگ سینه قلبی که دوباره بیقرار است * * * انگار شبم سحر ندارد کس از دل ما خبر ندارد دیری ست که هیچ رادمردی از کوچه ی ما گذر ندارد * * * هر پنجره و حنجره بسته پاهای قلم شکسته ، خسته هم می رسد از چپ و هم از راست زاغان سیاه دسته دسته * * * ای وای چه روزگار سختی نه سبزه ، نه گل ، نه تک درختی هنگام غروب آمده و باز آغاز شب سیاه بختی * * * آری دل من زبان ندارد مرغی است که آشیان ندارد امروز دوباره شاعر شهر نه خانه نه خانمان ندارد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 7 خرداد1387ساعت توسط سیدمهران موسوی |
|
|
فرا رسیدن روزهای غم انگیز پژمردن یاس بوستان پیامبر فاطمه زهرا ( که سلام و درود خدا بر او باد ) بر همه دوستداران یاس و احساس تسلیت باد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1 خرداد1387ساعت توسط سیدمهران موسوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
روی یک بـرگ سفیـد نقــش دار
می نویسم حرفهایی بی شمار مثنـوی ها و غـرل هایی قشنگ تا بمانــد یـادگــــاری مانـدگـــــار مهران - 7/12/1361 |
|
RSS
|