![]() |
![]() |
|
| شعر و نوشته های سید مهران موسوی |
|
با درود به همه ی گرامیانی که با پیامهای مهرآمیز و احوالپرسی های بزرگوارانه ، هماره بنده نوازی می کنند . روزهای سوگ دردانه ی رسول خاتم(ص) را به دوستداران و پویندگان تشیع علوی تسلیت گفته و سروده ای تقدیم وجود پرجود و وجود شما مهربانان می کنم . ولی پیش از آن چند نکته ی ضروری جهت کاستن از بار سنگینی که بر دل دارم می نگارم : - هیچ قومی جز عرب چنین ستم هایی به پیامبر آگاهی بخش خود روا نداشتند. - مسائلی که موجب شد به فاصله ی اندکی از رحلت پیامبر اسلام(ص) ، اینچنین جنایت و ستم آشکاری روی دهد و سکوت عمومی در پی آن باشد ، جای تامل و درنگ دارد . - حتی اگر پیامبر اسلام ـ برخلاف توصیه ی فراوان در اکرام اهل بیت بویژه دختر گرامیشان ـ به آزار و اذیت ایشان سفارش نموده بودند ، باز هم اینچنین حوادث فجیعی رخ نمی داد . - آنان که به نام دین و حکم الهی در دین خدا بدعت کرده واین جنایت ، غصب و هجوم به حریم حرم محترم را مرتکب شدند ، امروز نیز در بین ما هستند و زندگی می کنند . . .
خانه ی وحی است درش سوخته آتش کفر است ، که افروخته ؟ یک نظر افکن که زمین و زمان چشم به زهرای نبی دوخته *** یاس چرا بی رمق و مضطر است؟ ازچه جهت یاس نبی پرپر است؟ صورت زهراست که نیلی شده؟ یاس کبوداست شکسته سر است؟ *** ای اسدالله! جهان مست تو ای که بود هستی ما هست تو ای که یداللهی و دست خدا پس چه کسی زد گره بردست تو؟ *** تیغ علی ، تیغ ولی ، ذوالفقار مست شد و مضطرب و بیقرار لیک خدا خواست که آرام شد تیغ کج حیدر دلدل سوار *** یاس شده سینه ی در را مدال شیر خموش است و اسیر شغال بانگ بزن ، صیحه بزن ، گو اذان بلبل خوش صوت نبی ، ای بلال! *** او که خودش فاتح هر خیبر است ازچه جهت خانه ی او بی در است ؟ هاتفی آمد به برم فاش گفت : مطلب او مسئله ای دیگر است *** مزد رسالت به خدا این نبود بدعت و وحشیگری و کین نبود کوثر و ریحانه ی دردانه را نیمه ی شب موقع تدفین نبود *** خون شده اکنون دل هر آشنــا گشته سیه پوش غمت مرتضی بعد تو ای مادر مظلومه ام مرگ از این غصه بود فخر ما |
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 خرداد1386 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
درودي دوباره . . .
شما را به ميهماني غزلي ديگر فرا مي خوانم :
شبيه فصل بهاراني ، شبيه باراني براي اين دل زخمي هميشه درماني نگاه تو شب بي انتهاي اقيانوس هميشه ساكت و در عين حال طوفاني چقدر ساده نوشتم من از تو ، مي دانم چقدر بي تو غريبم ، تو خوب مي داني دوباره بي تو رسيدم به دامن پائيز هواي اين غزلم گرچه شد زمستاني رسيده نبض غزل مثل من به نقطه ي صفر رسيده ام به دوبيت سفيد پاياني . . .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 خرداد1386 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
روی یک بـرگ سفیـد نقــش دار
می نویسم حرفهایی بی شمار مثنـوی ها و غـرل هایی قشنگ تا بمانــد یـادگــــاری مانـدگـــــار |