![]() |
![]() |
|
|
بـا نـام خــــدا رو به کلام آوردم از کوچه ی معرفت پیام آوردم تاغنچه کندبه باغ لبها گل عشق یاران سبدی پر از سلام آوردم روزحکیم فرزانه ی توس، حضرت فردوسی، گذشت. اما زبان مادری ما برجاست و نیز ارادت ما به پارسی و پارسی گویان . روز زبان و ادب پارسی و نیز تابستان- این موسم پرحرارت فراغت -در راه است . براستی برای فرهنگ ، ادب و کشورمان چه کرده ایم و چه برنامه ای داریم ؟ در مورد فرهنگ و نیاز به پشتیبانی از فرهنگ میهنی و آئینی ، سخنهای بسیار گفته و نگاشته شده است .امروز با گسترش روزافزون رسانه ها ، نیاز به شناسایی فرهنگ ناب میهن کهنمان ایران و آئین سبزمان تشیع ، بیش از پیش خودنمایی می کند. کوشش آشکار برنامه ریزان و کارشناسان کلان نیز گویای این است که شناسایی و گسترش فرهنگ ناب ، بهترین راه رویارویی با موج فرهنگ های وارداتی و راهی برای رهایی از گم شدن ریشه های فرهنگی و تاریخی است که سرافرازی مردمان، به ویژه جوانان ما را در پی خواهد داشت . آنچه در این زمینه بسیار پرسود دیده می شود ،سیمای پررنگ رسانه ها ، روزنامه ها و نیز کانون های مردمی است که می توانند با برنامه ریزی و زمینه سازی درست ، کار را تا بیش از برپایی چند کلاس سرگرم کننده، آموزشی و . . . پیش برده و فرهنگ ناب آئینی و میهنی را در بستری ژرف گسترش دهند. و این خود ، نیازمند پشتیبانی همه سویه از فرهنگ سازان و فرهنگ پژوهان و توانمندسازی آنان است. برای گویاتربودن این گفتار به چهار نوشتار کوتاه در پاسداشت فرهنگ و زبان پویای پارسی میهمانتان می کنم . . . دو نوشتار کنونی نیازمند مهر و نقد شماست ، چشم به راهم . ۱- گذشته ی خویش را فراموش نکنیم از محمدحسنین هیکل ، روزنامه نگار و ادیب بزرگ مصری پرسیدند :«چرا مصریان با این همه پیشینه ی زبان و فرهنگ تاریخی ، پس از اسلام آوردن عرب زبان شدند؟»وی پاسخ داد :«چون آنها فردوسی نداشتند!» آری دوستان . ایرانی مسلمان شد ، ولی عرب نشد . . . و این نبود مگر با فداکاری دهقان فرزانه ی توس - حکیم ابوالقاسم فردوسی -و نیز پشتکار سامانیان در گسترش زبان پارسی در زمان یورش و سلطه ی تازیان بر ایران . به گونه ای کخ این پشتکار و کوشش موجب شد برخی از تازیان حاکم بر استان های ایران ، شعرهایی به زبان فارسی بسرایند . پس بیایید تلاش پویندگان و جویندگان زبان مادری خود را ارج نهاده و گذشته ی خویش را فراموش نکنیم . ۲-دیدار با دکتر میرجلال الدین کزازی اگر واژه ای پارسی بخوانید ، مفهوم و ریشه و هم حانواده های آن را بهتر می دانید یا واژه ای تازی؟ شوربختانه بیشتر ما با ساختمان واژه های تازی آشناتریم تا پارسی . اگر در چگونگی گردآوری شاهنامه کنکاشی کنیم یا نیم نگاهی به سبک شناسی ملک الشعرای بهار بیندازیم و . . . یا با دکتر میرجلال الدین کزازی ، این ابرمرد پهنه ی دانش که پارسی را از دل و جان پاس داشته ، روبرو شویم برخود خواهیم دانست گامی هرچند اندک در پاسداشت این زبان زنده و پویا برداریم . روزی بخت یار شد و در روز جشن سده(بهمن ۱۳۸۴) با دو تن از دوستان به دیدن دکتر کزازی رفتیم . ایشان گذشته از کالبدشکافی های استادانه بر شاهنامه ی حکیم فردوسی و نیز سروده های خاقانی ، انتخاب به عنوان چهره ی ماندگار زبان و ادبیات فارسی و قلمفرساییهای استادانه چنان پارسی گویی می کند که دل از کف مشتاقان فرهنگ این مرز و بوم می برد .دیدار آن روز ما به درازا کشید و استاد در این مدت ( حدود ۲ ساعت) پارسی سخن گفت و از واژه های بیگانه دوری جست .ما نیز شنیدیم ، کیفور شدیم و آموختیم و دوستان نیز در این بین سخنانی می گفتند .زمانی که برای ما چایی آورده شد و استاد در کشوهای میز به دنبال قند بودند - من که تا آن هنگام سخنی نگفته بودم-در دم و آنی این گونه سرودم : در پیش شما ادب به پا می خیزد از هر سخن شما خدا می خیزد استاد! به دنبال شکرقند نباشید شهدوشکر ازنای شما می خیزد ایشان بسی شادمان شد و دستور فرمود تا این سروده را در دفتر شخصی شان بنگارم که موجب سربلندی من و رقم خوردن روزی به یادماندنی و جاودانه گردید.از ایزد یکتا خواهانم که استاد دیر زیاد و شاد. ادامه دارد . . .
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 30 اردیبهشت1386ساعت توسط سیدمهران موسوی |
|
|
صد شاخه گل سلام تقدیم شما یک شعر بدون نام تقدیم شما آهنگ صدای خسته ام می لرزد موسیقی بی کلام تقدیم شما
ببخشیدم اگر تاخیر کردم کسی را از خودم دلگیر کردم این روزها علاوه بر مشغله ی کاری ، گرفتار مراحل پایانی یک مجموعه شعر جمع و جور هستم .بابت دیر به روز شدن و یا سر نزدن به دوستان پوزش خواسته و برای همه آرزوی تندرستی و بهروزی دارم. دو مقاله ای که قول داده بودم به زودی زود تقدیم میکنم...اما فعلا شما را به ضیافت غزل دعوت می کنم .از نظرات سازنده و خوبتان مرا محروم نکنید،یاحق. داستان کهنه در چشم تو شعری پر از ایهام مانده یک داستان کهنه ی بی نام مانده در قلب من یک گور سرد دسته جمعی از آرزوهای دل ناکام مانده پاهای من سست است ومیلرزددل من هرچند تا دیدار تو یک گام مانده با لحن لرزان می زنم فریاد:صیاد! این آهوی دلسوخته در دام مانده پیدا نخواهد شد طلوع صبح ، آری آن سوتر ازاین شب که نافرجام مانده این سوی تر یک آشنا درکنج سلول چشم انتظار ساعت اعدام مانده ای کاش چشمت آخراین قصه میشد این داستان کهنه که بی نام مانده
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 8 اردیبهشت1386ساعت توسط سیدمهران موسوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
روی یک بـرگ سفیـد نقــش دار
می نویسم حرفهایی بی شمار مثنـوی ها و غـرل هایی قشنگ تا بمانــد یـادگــــاری مانـدگـــــار مهران - 7/12/1361 |
|
RSS
|