![]() |
![]() |
|
|
«قصه ای تکراری . . .»
شعرهایم زنگ روح آزاری است تیک تاک ساعتی دیواری است شب که دزد غم به خوابم می زند کار من تا به سحر بیدار ی است دوریت آتش به جانم می زند رفتنت یک فعل استمراری است ناگزیرم از شمار لحظه ها انتظارت چاره ی ناچاری است چشم بر راه تو بودن خوب من مثل مشق کودکان اجباری است این غزل هم خیس شد شرمنده ام باز شعر اشک هایم جاری است خنده ام می گیرد آری عاشقم قصه ی ما قصه ای تکراری است دی ماه ۱۳۸۵
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 25 دی1385ساعت توسط سیدمهران موسوی |
|
|
یاران سلام ، مثنوی «خـزان» گویای سـردی کانونی است که از «مهر به میهن» گرم بود و «پاسداشت زبان وادب پارسی» پیکره ی سروده های «سرخوشان کوی یاس»را بنیان نهاده بود.به یاد «انجمن ادبی یاس» که یادآور نخستین روزهای شاعری من است ،سروده ی خویش را به عاشقان این دیار تقدیم می کنم . باشد که قبول افتد و سبزی بهار هیچ دیاری به زردی خزان نگراید . تا که سیری در بهاران می کنم یاد جمع سبـز یاران می کنم سینـه چاکان سـراپـا در شـــرر صاحبان علم و فرهنگ و هنر جمع شعـروشاعری یادش بخیر حضرت اسکندری یادش بخیر پیـر علـم و پیـر فرهنـگ و کتــاب سینه اش ازعشق ایران شدکباب می نویسـم از صفـا و از حضـور ازمشــایـخ ، سیــد آدینــه پـور یاسین و کـاف هـا یـا عیـن صـاد جـز به قرآنـش نبـوده استنـــاد شمع آن شبهای شعر شهر بود کامش ازجوروجفا چون زهر بود از شفیعی گویم و آن لحن گـرم مثنویهایش چو بـاران است نرم شعرهایش ساده و پرمحتواست دوستدار اهل بیت مصطفاست یـادی از اهـل کـرامـت می کنـم کو کریمی،مردشادی،مردغم؟ شعــرهایش نغـز بود و مغـز دار از جفـا یر مردم و هجـران یــار جــای دارد پــاک را یـادی کنــم در سکوتـش باز فریـادی کنم او نـژادش پـاک بود و شدسعید در جـوار رحمـت حــق آرمیــد تیـمســار انجـمـــن پاینــده بــاد در ره خدمت به میهن زنده باد خـــاک تا با بــاد نجـوا می کنــد شوری اندر شعر برپا می کنـد از سلحشوری بگویم من سخن آن چــراغ پـرفـــروغ انجـمـــن زنـده بـادا طبــــع گـوهـــربـار او نیکـی کـــــــردار او ، پنــدار او دیده ام من خودبه چشم خویشتن عشق او فردوسی ومامش وطن کو سلیم ونامداری پس چه شد؟ شعرهای بیقراری پس چه شد؟ تا که طبـع شاعـری گل می کند نـام سبـز بـاقــری گـل می کند قصــه را در چـارپــاره سـاز کــرد با کلام خویشتـن اعجـــاز کــرد کو بیات،آن حضرت مشکـات کو؟ آن شکـرلب عارف میقـات کو ؟ یا چه شد شـوریــده و اشعـار او مثنـوی ها ، شعـر گوهــربـار او بایــد اکنـون از رجــایـی یـاد کـرد او که هردم یاس را فریــاد کـرد شعـرهــای کـدخـدایــی یـاد بـاد قطعه های گاه غمگین،گاه شاد صادقی با مثنویهـایش کجاست؟ او که اشعارش به غمها مبتلاست شعر صدری،شعرهای نیش کو؟ شعـرهای گرم و پرتشویش کو؟ شعرهای ساده ی مانی چه شد؟ آن معانی،لحن عرفانی چه شد؟ شعرهایش گاه قطعه ، گه غزل روشن و شیرین به مانند عسل حال نوبت بر سعیــدی می رسد از عبــورستان نویدی می رسد حضـرت آییـنـــه بر فـریــــاد رس بوی خون می آید وبانگ جرس راستی محزونی محزون چه شد؟ مثنوی لیلی ومجنون چه شد؟ یا ذبیحی که نوشت از عطر یـاس با غــزل های مـدرن با کــلاس خاتمــی ، آن شاعـر پرشور کو ؟ آن سرور و آن حضور ونور کو؟ کوشش اش سبزی احساس است وبس حاصلش درمحضـریـاس است و بس *** نـاگهـــان تا بــاد پائیـــــزی وزیــد هرکسی درگوشه ی عزلت خزید جمع سرسبـز رفیقان سـرد شد درخــــــزان روزگــــــاران زرد شد شد غریبه آشـنـــا در پیـش یــار رخـت بربست از دیـــار مـا بهــــار شد خزان ، اما بهـاران می رسد بـاز فصـل سبـز ایـــران می رسد خامـه ها و نامـه ها و چامـه ها بوستـان و حافـظ و شهنــامه ها می رســد تا بـاز آبــــادش کنـد از خــــــــــزان جــور آزادش کنـد «م ـ آشنــا ، دی ماه ۸۵»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 دی1385ساعت توسط سیدمهران موسوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
روی یک بـرگ سفیـد نقــش دار
می نویسم حرفهایی بی شمار مثنـوی ها و غـرل هایی قشنگ تا بمانــد یـادگــــاری مانـدگـــــار مهران - 7/12/1361 |
|
RSS
|