![]() |
![]() |
|
| شعر و نوشته های سید مهران موسوی |
|
فانوس به دست روزی که تو را به شعر خود آوردم من پشت به حرف های مردم کردم گفتی که چه سبز می نویسی ، گفتم سبز است غزل هایم و من خود زردم کم کم دل من به بودنت عادت کرد هرچند از عشق و عاشقی دلسردم می ترسم از آشنای خود بگریزی امروز که غرق برزخی نامردم فانوس به دست گرد این شهر خراب دنبال دل شکسته ای می گردم م - آشـنــا آبان ۸۵ ، تهران
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 24 آبان1385 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
بغـض
در این شهر دودی اسیرم ، اسیر خوشا خلوتی در میان کویر در این شهر سیمانی و آهنی رهایم کن ای بغض ، آرام گیر ۱۴/آبان/۸۵-تهران |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آبان1385 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
با درودی دوباره به دوستداران ادب و احساس هرگاه سری به این دنیای مجازی می زنم ، بیشتر از وبلاگهای دیگران بازدید می کنم . یعنی بیشتر سعی می کنم بخوانم و ببینم تا اینکه بگویم یا بنویسم . امشب هم از وبلاگهای جالبی بازدید کرده ام که البته برخی از زیباترین آنها را در لیست پیوندها (سمت چپ) قرار داده ام . . . اما برای اینکه احساسم را با شما عزیزان قسمت کرده باشم جای دارد دو تک بیت زیبایی را که چندی پیش اتفاقی خواندم برایتان بنویسم که اولی از گلبنی افشار شاعر دوره ی نادرشاه و دومی از سراینده ای ناشناس است . واقعا بیت های زیبایی است ! مه جمال تو را بی حجاب نتوان دید که بی حمایت دست آفتاب نتوان دید ! ------------------------------------------------ تو ز حسن خود خبر کی داشتی ؟ گردن آئینه سازان بشکند !
تا درودی دیگر بدرود . . . م - آشنا ، ۹/۸/۸۵ - تهران |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 9 آبان1385 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
با درود به همه ی ادب دوستان و فرهنگ پروران این دیار برقرار ، اگر گرفتاری های کاری بگذارد ، چند سروده ی جدید پیشکش شما خوبان خواهم کرد : ۱- افسوس . . . افسوس که روز ، روز ارزانی شد دوران دروغ و سست پیمانی شد مفقودشد عصمت،عفت از غم دق کرد دوشیزه ی عشق هم خیابانی شد ۲- تـاراج پاکی است که ازکلاس اخراج شده است کالای نجابت است حراج شده است فرهنگ غنی و ناب ما بود آنچه امروز به دست مکر تاراج شده است ۳- کلاغ بیچاره کلاغ قصه ها گم شده است زندانی بچه های مردم شده است با اینکه به سر رسیده قصه ، نرسید بی پا و بدون بال و بی دم شده است ۴-صبـر دیگر برای آینه حالی نمانده است بازآ که هیچ شعر زلالی نمانده است سوگند می خورم به نگاه قشنگ تو دیگر برای صبر مجالی نمانده است ۲۰ / مهرماه/۸۵ - تهران
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 6 آبان1385 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
روی یک بـرگ سفیـد نقــش دار
می نویسم حرفهایی بی شمار مثنـوی ها و غـرل هایی قشنگ تا بمانــد یـادگــــاری مانـدگـــــار |