![]() |
![]() |
|
| شعر و نوشته های سید مهران موسوی |
|
دوستان خوب سلام . . . در این روزگار کسالت ، روزهای گرفتاری ، لحظات غربت و درد ، ناخودآگاه یاد روزهای خوب کودکی افتادم . روزهای خوشی ، شادی و نشاط ، آزادی ، بچگی و بازی و مدرسه . یاد باد آن روزهای مدرسه یاد باد ایام سبز کودکی یاد باد آن آرزوهای قشنگ آرزوهای بزرگ کوچکی * * * روزهای اولین مدرسه شادمان بودیم ودل بیتاب بود اولین درسی که ما آموختیم واژه ی نمناک و خیس آب بود * * * بعد از آن یک واژه ی زیبای خوب دیده شد در صفحه های یک کتاب واژه ی زیبای بابا بود آن واژه ای پرنورتر از آفتاب * * * درس های آب و بابا خوب بود درس هایی خوب و در دل ماندنی در میان خاطراتم جا گرفت درسی از جنس نسیم و روشنی |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 20 بهمن1388 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
سلام . . . می خواستم با یه شعر آپ کنم . ولی قصه ی تلخ صبای پدر بدجوری متأثرم کرد . آخه ما ایرانی ها ، ما بنی آدم اعضای یک پیکریم و درد دیگران درد ما هم هست . مگه می تونیم از محنت دیگران بی غم باشیم ؟
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 8 بهمن1388 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
دوستان سلام نکته ی اول اینکه تصمیم گرفته ام بی حرف پیش ، وبلاگ را هر هفته یا(حداکثر) دوهفته یکبار پنجشنبه ها به روز کنم . امیدوارم دوستان ضمن همراهی ، نظرات خوبشون را دریغ نکنن . نکته ی دوم : یکی از دوستانی را که خیلی وقت بود ندیده بودمش بعد از مدت ها دیدم و بعد از حال و احوالپرسی ، مطابق معمول رسم ایرانی ها رفت توی جاده خاکی سیاست . گویا غزل مثنوی وطن را که توی کتاب تاریخ ریز (زرین شهر) چاپ شده بود خونده بود و شروع کرد به بحث و گیر داد به چند بیت آخر شعر که با کلمه سبز مانور دادی و منظورت جنبش سبزه و . . . گفتم یا خدا بنده را کوررنگ کنه یا شما را بینا ! نکته ی سوم : یکی از مسئولین محترم دولتی طی دیداری به مثنوی خزان که در یکی از نشریات محلی چاپ شده بود اشاره کردند و ضمن تاکید بر خیلی بودار بودن آن ، به غزل مثنوی وطن هم ایراداتی سیاسی(!) وارد نمودند . ما هرچی در مورد اخوانیه و اینکه یادی از دوستان قدیم کرده ایم و تاریخ سرودن شعر و بی ارتباط بودنش به جنبش سبز گفتیم ظاهرا افاقه ای نکرد . نتیجه گیری اخلاقی و . . . اینکه بنده نه سیاسی هستم و نه از سیاست خوشم می آید . به لحاظ سیادتم شاید رنگ سبز رنگ مورد علاقه و مورد توجهم باشد ، ولی دیری است پرهیز از مدح چپ و راست را سرلوحه کار و رفتارم قرار داده ام . از توجه دوستان و مسئولان به نقد ادبی هم سپاسگزارم . فقط خواهشمندم با عینک سیاسی به آفریده های هنری اهالی فرهنگ و هنر ننگرند . ضمن آوردن بیت هایی از سروده های این کمترین ، پیشاپیش امیدوارم سایر سروده های بنده رامشمول این قواعد نشمارید . ۱- ابیات پایانی مثنوی خزان(۲۶/شهریور/۸۵) : . . . ناگهــان تا بــاد پاییـــزی وزید هرکسی درگوشه عزلت خزید شد خزان اما بهاران می رسد باز فصل سبز ایران می رسد خامه ها و نامه ها و چامه ها بوستا ن و حافظ و شهنامه ها می سد تا باز آبـــادش کنــــد از خـــــزان جــــور آزادش کنـــد ۲- ابیات پایانی غزل مثنوی وطن ( بهمن۸۷ ) : آشنا چون ز دوست خواهش کرد یادی از اهل دین و دانش کرد خامـه و چامـه رهـن این میهـن می دهد سر برای مام وطـن تا ابد نـام نیک ایـــــران سبـــــز خانه و کشــور دلیـران سبــز ۳- ابیاتی از غزل آن شب ( ۱۲/اردیبهشت/۸۱) : از محفل اندیشه وقتی باز می گشت در نیمه شب آماده پرواز می گشت . . . در محفل اندیشه های سبز آن شب ای کاش قلبم بود تا همراز می گشت * درصورت وجود حوصله کافی و تمایل دوستان ، اشعار بطور کامل در وبلاگ قرار می گیرد . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1 بهمن1388 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
با سلام و سپاس از همراهی ها و نظرات شما گرامیان . اگرچه چندی از دوسالگی این سروده می گذرد ، با این حال بر خود بایا دانستم آن را پیشکش وجود دوستان کنم . . . امید که بر دل نشیند : گیسـوان سبـز نخــل غرق رقص دست باد خانه های نیمه ساز مردمـــان نیمـه شاد خوشه های سبز و سرخ زیــــــر نـــــــور آفتـــــاب بچـه هــای کــارگــــــــــر تشـنــــــــه ی زلــال آب مردهــــای ملتهـب خوشه چین انتظار چهره زنان عبوس بی قــرار و داغــدار جای خنده هــــرکجـــا خاک سرد ماتم است این دیـــار غـرق غـــم شهر مرده بــم است می شود ولی ز نـو شهــر زنـده ای دگـر شهر بم پر از نشاط نخـــل ها پر از ثمـــر بم - ۱۳۸۶ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 دی1388 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
دوسال ازسکوت استاد بی مدعای شعر و شعور ، زنده یاد تیمسار بهمن کرمی (خاک) می گذرد . هرچند متولیان و به ویژه نشریاتی که از آنان توقع می رفت یادی از آفریننده اثر حماسی و ماندگار شاهدنامه ، رویای صادقه و دیگر آثار گرانسنگ ادبی نکردند و چونان زمان حیاتش بر مظلومیت او افزودند ، ما یادش را گرامی داشته و به انتظار روزی می نشینیم که همگان بدانند او که بود ، چه سان زیست و چه سان رفت ؟
تا بیکران بی کسی و ناکجاآباد رفته گلواژه های شعرمان رنگین تر از پاییز «گلهای سرخ عاشقی پرپر شده بر باد رفته» بعد از تو ای خاک خدایی ای سخنور مرد آیین شعر و داستان شاعری از یاد رفته ای داور دیوانی و ای دانشی استاد بنگر بر ما زدست دادگر صد ناحق و بیداد رفته کو همصدایی روشن و همداستانی پاک همچون تو؟ «گویی همه فریادها با کاوه ی حداد رفته» ما بی تو دلتنگیم مشتاق غزل ، شعر حماسی «بازآ و در پیشم نشین ای از برم ناشاد رفته» با رفتن تو آشنا هم بی نشان از خویشتن شد شیرین به کامش تلخ شد همراه با فرهاد رفته * مصرع های داخل گیومه تضمین از استاد بهمن کرمی است . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 دی1388 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
به خواب دیده ام امشب بهار می گرید
میان کوچه ی غم بیقرار می گرید به خواب دیده ام از شهر عشق خواهم رفت و چشم خیس تو چشم انتظار می گرید زمین گرفته ، زمان خفته ، آسمان ابری و دل به سوگ غزلواره زار می گرید در انتهای غزل ، بر فراز قله ی شعر طلوع قافیه ها شرمسار می گرید به زخم کهنه ی شب مرهم نوازش باش به خواب دیده ام امشب بهار می گرید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 14 دی1388 به قلم سیدمهران موسوی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
(به روزرسانی وبلاگ:هرپنجشنبه)
دیگر برای آینه حالی نمانده است بازآکه هیچ شعرزلالی نمانده است سوگند می خورم به نگاه قشنگ تو دیگر برای صبر مجالی نمانده است |